.: تنهاتر از سکوت :.

بسیار نادرند کلماتی که ارزش آنها بیشتر از سکوت باشد


 باز هم این بارونه که هوای دلهای بی قرار رو داره ......

 بارون امشب با 3ماه پیش خیلی فرق داره .....

 این بار آسمون تو فصل زیبای من می باره ....

 هنوز هم پاییز رو دوست دارم ....

 هنوز هم دیوانه وار عاشق بارونم ....

 هنوز هم سکوت شب رو دوست دارم ....

 بعد از مدتها عجب شبی شده امشب !!!

 تو این لحظه هیچ صدایی جز صدای زیبای

 رعد و برق و شرشر بارون نمی تونست

 آرامشی رو که دنبالش بودم برام به ارمغان

 بیاره .........!!!

 کاش ................................................

 

 



نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦



  ترجیح می دم فقط بارون رو دوست داشته باشم .... باورت می شود در گرمترین روزهای فصل سال آسمان آتشین ببارد ؟!!!

  می دانم باور نمی کنی ....!!!

  آن هم در این شهر گرم و دود گرفته ...!!!

  اما این بار پای خواستن دل و خواهش از تنها توانمند هستی در میان بود ...

  بله .... آسمان شهر من می بارد !!!

  آن هم نه ١ بار بلکه ١ غروب زیبا و ١ شب دیدنی با من و دل پر از تردیدم

  همراه و همسفر شد .....

  باید باور کرد در تنهاترین لحظه های زندگی هم دلها تنها نیست و هست گوشهایی

  که بشنوند و دستانی که مرحم بر دلت و لحظه های زیبایت بگذارند .....

  از ته دل بخواه که اجابت می کند حتی اگر در گرم ترین و طاقت فرساترین

  روزهای زندگی قرار بگیری .......

  فرمانروای آسمانها! از تو به خاطر این همه مهربانیت ممنونم .

  آسمان زیبای شهرم تو را همیشه به خاطر همراهی زیبا و به موقعت دوست 

  خواهم داشت .....

 



نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳



  شبهای پر ستاره شهرم که گاهی نسیم خنک شبانه اش آرام دل میشه و گاهی گرماش

 

  مزید بر علت بی خوابی چه با عجله صبح میشن !!

 

  این روزهای گرم و طاقت فرسای تابستون من رو با این سرعت به کجا می برن ؟!

 

  زمان چه با سرعت و عجله در گذر است .......!!!

 

  قراره چه روزهایی از روزهای آینده نامعلوم رو نشونم بدهند ؟!

 

  قراره با این عجله من رو به کجا و کدام مسیر از زندگی ببرند ؟!

 

  انگار راهی نیست جز انتظار و دنبال کردن مسیر رود زندگی که در نهایت به دریا

 

  می رسد یا .............................

 

  این روزها و شبها دلم هوای بارون کرده .......

 

  یه بارون قشنگ که تمام وجودم رو از این همه خستگی و درموندگی بشوره و با

 

  خودش ببره .........

 

  اما هنوز یادم نرفته باید امید داشت و زندگی کرد .

 

  معبودم! هنوز هم به تو ایمان دارم .



نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱



  خیلی وقتها حس کردم از همه ی بودن و نفس کشیدنم تنها تحرکم حکم

  به زنده بودنم می کنه ..........

  بعضی وقتها باور کردم که تنها یه مرده ی متحرکم اما هیچگاه کسی به

  صراحت بهم نگفته بود که دفن شدی ....!!!

  تنها صدایی که این روزا به گوش می رسه :

  ای غریبه تو دفن شدی در گورستان شبهایت ...!!!

  اولین بار خواستم نشنوم یا که باور کنم این صدا با من حرف نمی زنه ....

  اما .....

  اما .....

  صدای آخر محکم و قاطع گفت که دفن شدی و روزهای بودنت به انتها رسید ...

  یعنی پایان ...

  یعنی آخر بودنت ...

  تسلیم ....

  تسلیم ....

  باور کردم ....

  تو با من و دنیای من بودی .....

  و چه بی رحمانه به گورستان سرد و سیاه تبعید شدم ....

  و لابه لای هرچی حرف ناگفته بود دفن شدم .....

  باید برم ....

  باید برم ....

  باید به خلوتگاه تنهایی خویش بروم تا ببینم اونچه رو که غیر دیدن .....

  اما مگر تا به حال کجا بودم که الان باید به انجا دعوت بشم ؟؟!!!

  من که مدتهاست از شلوغی و ازدحام فاصله دارم ...!!!

  حتما باید بیش از اینها در این دنیا غرق شد ................!!!

  چه لحظات تلخ و سختی است !!!

  گاهی از درون آتیشی شعله می گیرد به خاطر این همه بی رحمی ..... 

  و گاهی دستها و وجودم یخ می کند از این کلمات ناروا که گوش بی گناهم شنیده ....

  حرفها باید کوتاه بشه تو دورانی که حوصله ها رو دفن کردن و همه ی آشنایان با تو  و

  دنیات غریبه شدن .......... 

  خسته ام ....

  کلافه ام ....

  باید رفت ....

  اما کجا و تا کی ؟؟؟!!!

  نمی دانم ....

  تنها یه حرف حق در این لحظه تو ذهن دوره میشه :

  بودیم و کسی پاس نمی داشت هستیم

  باشد ،‌نباشیم و بدانند بودیم ...........  

  ...............

  ............

  .........

  ......

  ...

 .



نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩



  ترس از آینده نامعلوم ...

  وحشت از زندگی که نمی دونی چه نقشه ای برات کشیده ...

  اضطراب ...

  تردید بین رفتن و موندن ...

  دو دلی ...

  سر در گم بین حال و آینده ...

  فکر آشفته ...

  خستگی ...

  بی خوابی ...

  همگی حاصل این شبها و روزهای منه !!!

  به جایی رسیدم که واقعا نمی دونم چه باید کرد ؟؟!!!

  هیچ وقت فکر نمی کردم تصمیم گیری برای زندگی که

  خودت قراره صاحب تمام و کمال لحظه های اون باشی

  انقدر سخت و کلافه کننده باشه ...!!!

  تنها اونی که من رو با همه ی خصوصیات خوب و بدم آفریده

  می دونه که تو چه برزخی دارم دست و پا می زنم ....

  تنها معبودم! کمک کن راهی به خطا نرم که برگشتی نداره ...

             کمک کن تصمیم آخر دنیایی از آرامش و امنیت برای

  وجود خسته و فکر آشفته ام به ارمغان بیاره ...

  پروردگارم! آینده نامعلومم رو همچو باران زیبا و روشن و عاشقانه رقم بزن .

  مهربونترین! بشنو این صدای پر از التماس و خواهش رو که از دلی بارونی

  با تو حرف می زنه ....

  تنها تویی که از شبها و روزهای من خبر داری و می فهمی همه ی اون

  حرفهایی رو که کسی درک نمی کنه ...

  تنها به تو محتاجم ..... !!!

     

 



نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸



  - تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی آره !

 - تا فریاد نزنی کسی به طرفت بر نمی گرده !

 - تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه !

 - تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی آد !

 - و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه !!!

   ...........!!!

 

  تو هم مثل بقیه چندان به جایی بر نمی خورد ....

 چاره ای نیست جز باور حقیقت زندگی ...

 و چه تلخ است این حقیقتهای زندگی !!!



نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢



باز هم قصه ی همیشگی :

جمعه و غروب پر از دلتنگیــش ...!!!



نویسنده : باران ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٠



من گمان می کردم :

دوستی ۴ فصلش همه آراستگیست ...

من چه می دانستم :

هیبت باد زمستانی هست !

من چه می دانستم :

سبزه می پژمرد از بی آبی !

سبزه یخ می زند از سردی دی !

من چه می دانستم :

دل هر کس دل نیست .... !!!

قلبها آهن !!

و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند .... 

من چه می دانستم .......... !!!!



نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦